به کدامین سو می کشی مرا؟
من که در میان شکوفه های سیب
آرام خفته ام
شکوفه هایی که زنبور ها را مهمان کرده اند
و شاید ما را
و چه بی ریا تماشایمان می کنند
لحظه ای پنداشتم
شاید در بهشتیم
به کدامین سو میکشی مرا؟
من که در موج آفتاب نیمروزی غرقم
و در عطر گیسوانت
چه وحشتناک است نجات از این دریا
به کدامین سو می کشی مرا؟
من که با شکوفه های سیب همزادم
فقط با لالایی تو
از شاخه های جسمم جدا می شوم
نه با باد زمانه
به کدامین سو می کشی مرا؟
در پس دیوار زمان چیزی نیست
حال را زندگی باید کرد
نه فردا ها نه دیروز ها
تا عاشقی هست زندگی باید کرد...
عشق ما به لطافت آن گلبرگ است
که با هم از آن باغ چیدیم
یادت هست؟
بلند گفتم : بیا نچینیم گل را
که عاشق ساقه است
بیا تماشا کنیم جاودانگی گل و ساقه را
و تو خندیدی
آرام گفتم : بیا جاودانه شویم با بوسه ای عاشقانه
تو نشنیدی
اما
باز خندیدی
این بار بلند تر می گویم ؛ نه فریاد می زنم
بیا جاودانه شویم ...
و تو خواهی گفت جاودانه ایم!
امروز هم گریه کردم
مثل آن ابری که نشانم دادی
و گفتی : آن ماهی را ببین
غافل از آنکه من به دستانم می نگرم
که هم آغوش دستانت است
یکباره بارید
ابر ظالم
و تو دست چتر را گرفتی و رفتی
و من باز به دستانم نگریستم بی تو خالی بود
و خیس شدم در خاطره ای که هرگز با هم نداشتیم
بیدار می شوم
چه رویایی
چه ابری
چه ...
گونه هایم تر است!
در پس طلوع کدامین پنجره مانده ای ؟
که از نفس هایت
قلبم بخار گرفته
باز کن پنجره را
نیازی به طلوعش نیست
تو خورشید منی
امروز مرگ دو یاس را دیدم
غمگینم
یکی را بریدند
دیگری در آتش خشم صاحبخانه سوخت
روزن بهشت را بستند
اما ، خدا هست
و باز یاس می آفریند
همزمان با معراج شکوفه به هوا
زیر گل ، پای اقاقی ها
چشم به راهت ، به نظاره به گلایه
با نسیم و علف و شبنم و برگ
صحبت عشق و وفا می کردم
آمدی!
امروز پر از رایحه دیدارم
پر از گل برگ نگاه ...
"کاش یکی بود یکی نبود
اول قصه ها نبود
یا اگه یکی بود از اون یکی
جدا نبود"
اما
اگه یکی بود یکی نبود
اول قصه ها نبود
دیگه عشق و عاشقی
بی معنی بود
مگه نه گریه هامون زیر بید
اشک شبنم روی گل
شعله شمع توی شب
همه و همه واسه اون یکی بود
اگه اون بود
دیگه اینا نبود
اگه اینا نبود
دیگه عشق و عاشقی
بی معنی بود...
آمد بهار جان کاه
جانم به لب رسیده
بوی بهار نارنج
تا آسمان رسیده
راه نرفته رفتیم
حرف نگفته گفتیم
اشک نریخته ریختیم
شعر نخوانده خواندیم
شاید که عاشقی بود بیماری نهفته
شاید که بی کسی بود بی خوابی نگفته
نوازش نگاهت بر چهره ام نمانده
تصویر کوچک تو بر سینه ام نشسته
آن روزها گذشته؟
آن بچگی گذشته؟
جبر زمانه ما را
آماده نه کرده ؟! ...
عشق در دهانم طعم شیرین
خرمالوست
گس
خرمالوها رسیده اند
اما دیگر دستی برای چیدن ندارم
پایی برای بالا رفتن از درخت
جراتی برای نگاه به حیاط شما
چون دیگر تو نیستی
هنوز هم عاشق خرمالویی؟
و من همچنان عاشق تو...
امروز فال گرفتم
حافظ
گفت : بی تو باید به سر کنم
شاهد
خوب ، مهم نیست ، نمی داند
عارض
گشته ام به روی تو
عاشق
دوباره فال می گیرم
حافظ
گفت :...
آسمان بی ابر است
همچو دل من
رازقی بی برگ است
همچو دستانم
دریا بی تلاطم
همچو افکارم
آب ناشکیبا
همچو احوالم
آسمان بی ابر زیباست
دل من بی عشق
دریا بی تلاطم
ذهن من بی فکر
اما گاه گاهی
ابر های سفید
همچو دریای مواج
زیبایند
اما عاشقی اینجا
ابرها آنجا
به کدامین سو پر زد
بخار شریف دریا
که ابری نساخت
نه سفید ، نه سیاه
